تبليغاتX
آفتاب شرقی



آفتاب شرقی

اینجا همه چیز دو روی یک سکه است



بچه که بودیم هیچ وقت فکر نمی کردیم روزی برسد ما هم باید صاحب زندگی مستقلی شویم و به کارهای به سنت های به آدابی  واداشته شویم ، ولی امروز وقتی به پشت سر خودم نگاه می کنم به خوشی هایم به کارهای مثبتم افتخار می کنم و به کارهای نکرده و یا خطا کرده ام حسرت می ورزم  فقط خوبی اش به همین است که گذشته ها گذشته است و گرنه سنگ روی سنگ بند نمی شد ، به خدمت شما عرض بشود به عرض اتوبان تهران شمال بنده دو هفته قبل وقتی از خانه زدم بیرن دم درب خانه خودمان با صحنه بسی شکفت انگیز و غافل گیر کننده مواجه شدم ! دیدم شتری دم درب منزل ما بست خوابیده بود ، یک شتر قهوه رنگ بسیار با وقار و زیبای که منتظر بیرون آمدن ما از خانه انتظار می کشید ، همانجا این قلب ما به تپش افتاد و متوجه این نکته مهم شدیم که دیگه وقتشه باید رفت بلای برای زندگی برگزید یک بلای که هیچ بلای دیگری به پایش نمی رسد چون واقعاً احساس می کردم در این مورد چوب خط ما پرشده است و اتفاقاً حدس ما درست بود .

فعلاً حالم خوبه گرچه تعداد تماس ها چند برابر و رد و بدل sms  عاشقانه بسیار متناوب در هوای بارونی در رفت وآمد است که این امر مهم کرخت مان کرده و هر لحظه و زمان دیلینگ دیلینگ صدای sms و زنگ موبایل طنین انداز می شود تا جای که رفته ام هنسفری خریده ام تا بلکه در کنار صحبت های ((... )) به کار و شغل مان هم برسیم ، بهرحال پول قبض مان باید در بیاید مگه نه ؟

 

پی نوشت : قصد ما دراز نویسی و مفصل نویسی بود اما باید فعلاً حال مان را درک کنید که اصلاً حظور روحی پای کامپیوتر ندارم بلکه فقط جسمی است تا شاید به زودی زود روح و جسم ما یکجا شود و بهتر بنویسیم .

شاملوی خواننده می گوید ؟ عاشقم من دنیای من توی تو ... ای که بی تو شبم سحر نمیشه عاشم من ...



دسته بندی :روزندگی

نویسنده : سردار ; ساعت 0:22 روز شنبه پنجم آذر 1390
    لینک مطلب  



با عرض سلام به دوستان وبلاگی خودم که بنده نتونستم در طی این چند مدت وبلاگ خودم  را به روز کنم ، اتفاقات خیلی مثبتی برای بنده همه چیز تاریک اتفاق افتاده است که خیلی خیلی حالم را یکجورای کرده و دارم وارد زندگی واقعی تری می شوم .

امروز هم متوجه شدم این مجلس (لوی جرگه ) ما بس کار مهمی کرده و با حضور آمریکا در افغانستان موافقت ، این ترقی و تجربه آخرش به درد مردم رئیس و رواسای ما خورد گرچه کمی دیر ولی بدرد خورد ، من که خداییش خوشحال شدم یعنی از این به بعد مطمئن هستم یک دولت خواهیم داشت ممکنه نصف بیشتر شان دزد آدم کش باشد اما همین قدر که سایه ابر قدرتی مثل آمریکا روی سر این دزدان باشد لااقل برای ما مهاجرین بهتر شد .

 

درضمن اضافه شود بخاطر گرفداری خوشایندی که برای ما اتفاق افتاده ممکنه نتونم درست به وب دوستان سر بزنم تا چند روز دیگر اما  شما مرا تنها نگذارید تا به موقعش براتون بنویسم که حال کنید .



دسته بندی :روزندگی

نویسنده : سردار ; ساعت 23:39 روز شنبه بیست و هشتم آبان 1390
    لینک مطلب  



طبق آخرین خبرها از نیویورک و واشینگتون و دیگر نقاط اروپا حاکیست جنبش ضد امپریالیستی همچنان در التهاب شدید بسر می برد ، بنا به گفته رسانه ها در طی این یکماه گذشته از خیزش مردمی علیه سرمایه داری که در جلوی درب وال استریت در آمریکا چادر زده است بخاطر کمبودی امکانات در طی این یکماه تظاهرات خیلی شدید و کوبنده مردمی که همه کارتون خواب ، جوب خواب، چادر خواب،در ماشین خواب، پتو خواب و دیگر جور خواب ها بوده است پنج نفر زخمی شده دونفر سرما خورده بخاطر سردی هوا یک زن حامله فارغ شده است زیر چادر یک بیمار دیابتی انسولین بهش نرسیده حالش بهم خورده و کارش به بیمارستان کشیده و بیست نفر دیگر باز داشت و بعد تعهد دادن به مقامات آزاد شده است ، طبق نظر کارشناسان اقتصادی اگر این وضع ادامه پیدا کند هیچ بعید نیست تا آمدن سال نو میلادی درصد زخمی ها و سرما خورده ها دوبرابر نیز شود که این امر باعث نگرانی سازمانهای حقوق بشری و انسانی شده است ، همچنین از اروپا خبر می رسد آنجا هم وضع تعریفی ندارد در پی خیزش مردمی آمریکا علیه سرمایه داری در اروپا هم چنین وضعی حاکم است ، خسارات به بار آمده در اروپا به مراتب خیلی بیشتر از آمریکاست ، تابحال در ایتالیا هشت بچه نتوانستن روز تولد شان را چشن بگیرد و همچنین برلوسکنی نخست وزیر ایتالیا گفته فعلاً خانم بازی را بنا به وضع خراب اقتصادی در حالت تعلیق در می آورم ، در یونان نخست وزیر استعفا کرد تا سه هزار کشته ندهند ، در انگلیس مردم خریدن آدامس را تحریم کرده و حتی الکس فرگسِن سر مربی منچستر که بیشترین آدامس را می خورد به مردم ملحق شده است ، در آلمان مردم جاده های ترانزیتی را بسته است تا ماشین های بنز به دست سرمایه داران به موقع نرسد ، از فرانسه هم خبرمی رسد سارکوزی به زنش گفته چند مدتی گیتار زدن و خوانندگی را تعطیل کند تا بعد آرام شدن خیزش مردمی او خیزش کند ، به نظر می رسد تلافات و خسارات ضد سرمایه داری بعد از حل شدن در آمریکا و اروپا چند ماهی طول بکشد تا وضع عادی شود .

بر خلاف آنطرف آب این طرفها هیچ خیزش و تقلای مشاهده نمی شود و اگر هم باشد آب از از آب تکان نمی خورد ، مخصوصاً در ممالک اسلامی تا شورش و خیزشی صورت گیرد در همان چند روز ابتدا بنا به لطایف اسلامی صد نفر زخمی شود، چهارصد نفر کتک می خورد، چهل نفر بیهوش می شود ، دوهزارنفر باز داشت می شود، سی صد نفر نا پدید می شود، هفتاد هزار مغازه تخریب می شود ، صدو بیست عابر بانک خالی می شود، چند صد و چند ماشین دچار حریق می شود، در آخر که همه چیز ختم به خیر شد کی به یکی طبق قوانین اسلامی همه آن چند هزار باز داشت شده ها بصورت عدل ناب محاکمه شده و تنها چیزی که می ماند دروغ های رسانه های غربی است که همیشه علیه دولت های اسلامی توطئه می کند تا این دو هزار نفر باز داشت شده و یا آن چند صد نفر کتک خورده یا آن ده بیست کشته را بزرگ جلوه دهد ! خدا می داند در روایتی خواندم نوشته بود وقتی حضرت علی با مالک اشتر به جنگ دشمن می رفته از نش دشمن کوه دماوند می ساخته است تا جای که مالک اشتر از دم می کشته اما حضرت علی تسلیم شده ها را نمی کشته است اما بعد از شکست دشمن باز آمار حضرت بیشتر از مالک بوده است ، این روایت گویای این واقعیت می باشد که در وقت خیزش و شورش حلوا خیر نمی کند یا باید بیخوابانی یا می خوابانت ، بنابراین نتیجه می گیریم  در اروپا و آمریکا واقعاً عدالت نیست مردم را علاف نگه می دارند درحال که باید گارد ویژه ضد خیزش و شورش همان روزهای آغازین بیفتد بجان مردم  مثل کشورهای اسلامی باد باد هرچه هم کشته و زخمی شدن شدن، بلکه مهم روشن کردن تکلیف مردم است که زود انجام شود نه اینکه یکماه تمام جلوی درب وال استریت مرکز بانک دار ها سرمایه دار تجمع کند هی سرما بخورند و منتظر نتیجه گروه بیست باشد که چی تصمیمی می گیرد برای آینده کشور شان .

توصیه ما به سران غربی این است که مثل همان دوران جنگ صلیبی به گفته تاریخ فرهنگ اسلامی را با خود شان از فلسطین بردن به غرب ! تا پیشرفت کند این بار هم بیاید یکبار دیگر نحوه خواباندن خیزش را از ما آسیای میانه و خاورمیانه یاد بگیرد هم لطیف و اسلامی است هم کار آمد .



دسته بندی :سیاست

نویسنده : سردار ; ساعت 0:32 روز سه شنبه هفدهم آبان 1390
    لینک مطلب  



از آنجا که من شخصاً بربری هستم و نان بربری در خون و ریشه ما خیلی جریان دارد اینکه هرکجا خانه هم اجاره می کنیم اولین چیزی که به دنبالش هستیم ؟آیا در این منطقه نانوائی بربری موجود هست یا خیر، اگر بود خوش مان می شود و اگر نبود به ناچار سنگگ یا تافتان را جای گزین می کنیم .

رفتم نانوایی محل چند تا بربری کنجدی خریدم تا صبحانه بزنیم به رگ وقتی رسیدم دم درب منزل یک جرثقیل وییییییییژ جلوی درب خانه همسایه توقف کرد و پشت سرش یک وَن پر از تکاورهای کلاه کج از راه رسیدن و همه پیاده شدن ، منم یک لقمه نان بربری در دهان گذاشته بودم که بخورم اما یادم رفته بود بجومش چون با دهان باز داشتم نگاه می کردم جریان چیست ؟ یکی از تکاورها خودش را به قلاب جرثقیل آویزان کرد و راننده جرثقیل نیز تکاور را با جرثقیل روی پشت بام همسایه گذاشت ! یک لحظه پیش خودم گفتم خدایا نکنه گروه طالبان اینجا سنگر گرفته باشد اما نه سگ کی باشد اونم اینجا ، باز گفتم نه کنه گروه القاعده سنگر گرفته باشد اما نه القاعده و اینجا ، باز پیش خودم گفتم نکنه همسایه دیشب سرو صداشون زیاد بود همدیگر را تکه پاره کرده باشد اما بعد چند لحظه همسایه بیرون آمد اونم با تعجب نگاه می کرد ، یکی از تکاورها روی پشت بام چپ و راست راه می رفت بقیه شان داخل کوچه چنان با پاهای بازه کرده و چوب باتوم ایستاده بودن که آدم یاد افسران گشتاپو می افتاد ، بعد چند دقیقه دیدم از آن بالا یک بشقاب ماهواره لوله شده را پرت کرد به طرف همکارانش و گفت بگیر برادر! ما تازه متوجه شدیم آها جرایان چی هست ، همین موقع متوجه شدم لقمه نان بربری دردهان ما هنوز جویده نشده باید بجوم .

کلید را فرو کردم به قفل خانه تا بروم صبحانه را بخورم  دیدم برادر تکاور رفت به طرف بام خانه ما! دوان دوان رفتم بالا گفتم خسته نباشید واقعاً خیلی زحمت می کشید جناب سرکار، دیدم با پوتین گذاشت وسط بشقاب ماهواره ما ، گفتم جناب سرکار عزیز صبر کنید این ماهواره ما بیست چهار ساعت به طرف کربلا و مکه مکرمه زوم است گاهاً شبکه مشهد مقدس و قم العلما را هم می گیریم باهاش ، گفت یعنی از قانون جمهوری اسلامی سر پیچی می کنی ، گفتم باباجان ما اینجا مهاجر هستیم نه کاری به شرق و خاور دور داریم نه به غرب استعمارگر بلکه هدف ما استفاده از شبکه های معارف قرآنی و شبکه اهلبیت است با مدیریت الله یاری ، ولی فایده نداشت بشقاب ما را بردن برادران حفظ و جان و مال و ناموس و میهن تا یک وقت کافر نشویم !

رفتم جایی دیدم دوتا جوان به همدیگر فحش خواهر می دهد تا حدی که اگر چیزی مثلا لازم داشت می گفت خواهر تو فلان آنچیز را بیار ! بعداً فهمیدیم هر دو بی خواهر هستند بجز مادرآنها در خانه همه نر تشریف دارد .



دسته بندی :روزندگی

نویسنده : سردار ; ساعت 23:46 روز سه شنبه دهم آبان 1390
    لینک مطلب  



یادم هست دهن من داشت سرویس می شد چب می رفتم یکی از پشت درخت می گفت آهای کوچولو راست می رفتم یک دیگر سوت می زد آهای کوچولو بیا اینجا کارد دارم منم تا بنا می گردم به فرار شروع می کردن به دویدن دنبال من که مرا بگیرد و آخر کار راه فراری نبود نا چار می گفتم فرمایش ؟ می گفتن بیا این 20 تومان را بگیر برای خودد باقاقالی بخر فقط این نامه را به آمنه برسون باشه ، منم پول و می گرفتم و با گردن کج کردن تاییدی بر حرفش می نهادم و می رفتم که نامه را به طرف بدهم ، ناگفته نماند که بنده یا اینکه خیلی جزقلی بچه بودم اما به کارم در تحویل نامه عاشقانه به معشوق خبره بودم که بماند ، قبل از تحویل نامه مجنون به لیلی اول فضولی را بجا می آوردم و یه نگاهی به نامه می انداختم گرچه درکش برای من سخت بود و خواندنش اما عاشق نقاشی هایش بودم که هر نامه نویسی پائین نامه اش نقاشی می کشید مثل قلب تیر خورده یا چشم در حال اشک ریختن بعضی وقتها نقاشی هاشون خیلی مستهجن بود که این نوعش مرا به وج می آورد !

آمنه دختر شاسی بلند ابرو کمند با موها و چشم های مشکی و اگر انصاف را در نظر به گیرم خدائیش هرجوانی چشمش به او می افتاد دیگه حالش دست خودش نبود واقعاً مخاطب زیاد داشت از استان خود مان بود (غور) خیلی ها را حلاک نگهداشته بود از بد شانسی من با خواهر کوچیکه آمنه هم بازی بودم این باعث شده بود بنده غیر از بازی با خواهر آمنه کارهای پستی عاشق و معشوق را هم عهده دارباشم ، آمنه خیلی خواستگار داشت اعم از ایرانی و افغانی همیشه چند نفری در ترافیک بودن تا جواب نامه هایش را بنده از آمنه بگیرم و تحویل عاشق های احمق دهم ، ولی این عاشقی باعث شده بود من مرتب از اینو آن پول بگیرم و انواع ساندیس و بستنی یخی بزنم به رگ چون آن موقع ها ساندیس حکم رانی حالا را داشت ، کار بجای رسیده بود که مثلاً یکی پا پیش می گذاشت برای خواستگاری صد نفر علیه او توطئه می کردن تا کارش سر نگیرد و اتفاقاً چندین دفعه چنین شد و آمنه همچنان کارش شده بود خواندن نامه های عاشقانه و منی پست چی کوچولوی خدمت گزار عالم عاشقی .

یادمه یکی از بچه های ایرانی بد جوری قاطی کرده بود یک روز دیدیم لباس سفید دامن بلند افغانی پوشیده و یک جلیغه مشکی هم روش راس راس داره قدم می زنه  تا بلکه بتواند اینطوری خودی به دختر نشان دهد و دلش را برباید ، همه شش شاخ شده بودیم از آن کارش که آمنه تخیل خواستگار هایش را هم تقویت کرده ، پدر آمنه متوجه وضع شده بود نمی دانست چه می باید بکند تا یک وقت خون و خونریزی  نشود جداً قضیه بیخدار شده بود ، یکی از خواستگارهای سمج آمنه به پدرش پیش نهاد داده بود دخترش را فراری دهد و شبانه فرار کند اما از بد شانسی خواستگار بقیه خواستگارها جریان را فهمیدن و یک کتک سیر به بهانه های واهی به بچه مردم زدن تا همچنان کسی جرات پا پیش گذاشتن نداشته باشد ، پدر آمنه می گفت یزید بن معاویه هم باشه باشه فقط مرا از این وضع نجات بدهد تا آبرو مندانه این دختر را از خانه بیرون کنم بعدش خدا کریمه ، دوسالی به همین منوال سپری شد تا اینکه یکی از همان جوانهای عاشق که چند دفعه آمنه را خواستگاری کرده بود و موفق نشده بود از بچه های ایرانی بود در یک تصادف احماقانه کشته شد و بعد از آن یواش یواش فشار خواستگارها نیز کمترو کمتر شد .

تا اینکه یکی آمد بنام حسن معروف به حسن دولب چون تنها هنری که داشت دونفر رفیق را طوری بجون هم می انداخت که انگار سالهاست با هم دشمن است و همان نکبت در اولین خواستگاریش از آمنه موفق شد آهوی خفته در پرقو را از چنگ بقیه بیرون کشد و البته نا گفته نماند بعد کشته شدن آن خواستگار دیگه بازار عشق و عاشقی گرمی خودش را از دست داد و بعد بله گفتن آمنه به حسن دولب هیچ کس مخالفت نکردن  و تنها کسی که ضرر کرد من بودم چون دیگه از پول ساندیس و بستنی یخی و باقاقالی خبری نبود .

 

پانوشت : بی خود نمی گویند ؟ گوشت خوب همیشه نصیب شغال می شود



دسته بندی :داستان

نویسنده : سردار ; ساعت 1:33 روز پنجشنبه پنجم آبان 1390
    لینک مطلب  



حالا مثل دوران عصر یخبندان نیست هیچ حد و مرزی وجود نداشته باشد تا هر کسی هر کجا خواست برود بدون اینکه کسی یا کسانی مانع او شود و بگوید شما پا به درون مرز دیگری گذاشته اید به جرم تجاوز به خاک ما خاکت بر سراست ، منتهای مراتب حالا دیگر از آن دوران خیلی گذشته و امروزه یک وجب خاک یعنی یک وجب ناموس که نباید به هر قیمتی شده دست دشمن بیفتد ...



دسته بندی :جگر زلیخا

نویسنده : سردار ; ساعت 23:9 روز شنبه سی ام مهر 1390



یادم هست در دوران نه چندان دور وقتی قرار بود صحبت از قصه و داستان کودکی را تجربه کنیم بجایش قصه در گیری فلان رئیس قبیله و گروه با گروه دیگررا میشنیدیم و اینقدر این در گیریها و زد و خورد ها دوام دارو کینه دوزانه بود که هیچ وقت پایانی برایش نمی شد پیش بینی کرد ، سرانجام نتیجه اش سرکرده یا همان رئیس قبیله بغل زنش می خوابید و تنها کسی که این وسط فدای هیچ پوچ می شد سربازانش بود که فرزندان دیگران باشد ، فرقی نمی گرد طرف در گیر از جنس و ایمان خودش بود یا الا غیر بلکه مهم نتیجه در گیری و قُد گری احمقانه ی بود بنام دفاع از شهر روستا یا بیقوله خودشان چون جنگ جنگ داخلی بود نه برای کشور و دین و ناموس بلکه فقط و فقط ریختن خون بنام دفاع .



دسته بندی :جگر زلیخا

نویسنده : سردار ; ساعت 0:49 روز سه شنبه بیست و ششم مهر 1390



قبل از هرچیزی باید گفت هیچ بقالی ماستش را ترش نمی گوید حتی اگر واقعا ترش باشد ، مسئله مهم همین است کاسبی با دروغ به هیج وج آینده ی باخود ندارد گیریم مشتری ماست بقال را خرید که ترش نیست اما وقتی خانه رسید آنجا متوجه بشود ترش است شاید روی بر گرداندنش را نداشته باشد اما دیگر به آن بقالی نخواهد رفت .

 



دسته بندی :جگر زلیخا

نویسنده : سردار ; ساعت 2:50 روز یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390



دستم را مشت می کنم و رو به آسمان می گویم خدایا چقدر تعبیر و تفسیر و مصلحت و صبر و تحمل و انتظار و رمز و راز کلاً از ما چی می خواهی مگر خودد نگفته ای بجز خودم به همه چیزم قلاب بینداز و چنگ بزن تا مشت پر به نزد من آیی ، اما دیگر چنگ و قلاب ما کُند شده دیگر آنطور که تو گفته ی عمل نمی کند سعی خودمان کرده ایم ولی بی فایده است من از تو شاکی ام چون با من صلاح و مصلحت نکرد ه ای درست است که تو خدای و من بنده تو اما این دیگر یک طرفه حساب می شود شاید درست بگویی اگر تمام کارهاید را مو به مو انجام دهم آخر کار مرا به جنت خویش فرستی ولی شفاعتت از حوصله من خارج است من یک بنده دندان کرد دهن سفالی ام که فقط به نتیجه زود رس اعتقاد دارم من نه ایوب و نوح هستم نه یعقوب این یوسف کنعان تو گرجه زیبا سخن نمی گوید درست به افق های بلند تو نمینگرد لاکن قطره از تو مرز لجن بودن و نور بودنش را تفکیک می کند اما این کافی نیست برای ماها که همه چیز مان معیوب و محدود است من ظرفیت و برد بیشتری می خواهم من موسی نیستم اما چانه زنی او را دوست دارم که تو نیز دوست می داشتی .

غمگینم چون تو غمگینی شادم چون تو شادی من لامپ کوچی از تویم که نیروگاه منی اما سبک نیستم محکم نیستم قوی نیستم نورم کم است پیچیده گی دنیای تو را درک نمی کنم بندگانت خیلی رنگارنگ اند ولی همه یک لامپ از نیروی گاه تو بیشتر نیست فضای خالی برای بنده ی چون من خیلی بزرگ است و زمان که داده ی کم، چطور می توان به نتیجه دلخواه رسید با کی با چی ؟ آدم اشتباه کرد چرا تاوانش را بعد یک میلیاد سال ما بدهیم مگر ارث پدریست که به ما رسیده است ، سخت است بگویم دلمان به همان یک ذره نور کم رنگ اعتقاد و اعتدالتت خوش است که گاهی فراموشت می کنیم و می رویم تا برای بقا و زندگی به ناچار باید اداره شود سرگرم شویم بعد حرف تو به میان می آید و می گویی تو وظیفه ات غیر از آن چیزیست که باید باشد و بعد ...!

من نامه های مکتوب جبرئیلی نمی خواهم که رازی شوم به رضای تو بلکه من نور درونم را ضعیف دریافت می کنم لطفاً از دوفاز به سه فاز تغییرش بده کفایت می کند باقی مانده عمر مان را ....  بله کفایت می کند .



دسته بندی :در امتداد شب

نویسنده : سردار ; ساعت 1:7 روز دوشنبه هجدهم مهر 1390
    لینک مطلب  



 

برای این که رو سفید باشم

دامان کاغذ را لکه دار نکردم 

 

                       اندیشه ام را

                            پاک نگاه داشتم

 

زیرا

 

بارها مرا سیاه

 

                                      کرده بود ...

                        



دسته بندی :شعر

نویسنده : سردار ; ساعت 1:20 روز شنبه شانزدهم مهر 1390
    لینک مطلب